۲۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ذهن در برابر ذهن

الان که فکر میکنم، میبینم سخت است عوض کردن ذهن. افکاری که در ذهن داریم. نمیدانم...

به گمانم ذهن منجمد نشسته میخندد به این تغییرات. روبرویش اما ذهنِ آگاه و منعطف نشسته، تلاش برای اثبات وجود خود. ذهن در برابر ذهن.

ریشه های ذهن منجمد اما قوی تر است، درخت استواری شده، شاخه های اضافی زیادی سربرآورده، آنقدر به این شاخه ها عادت کرده ام که دیگر آنها را نمیبینم و متوجه نمیشوم چقدر جلوی دیدم را گرفته اند و مرا در یک مِه غلیظ* فروبرده اند.

باید آنها را هرس کنم،هرس کردنش انرژی زیادی از من میگیرد. شاید عادت کرده ام به این درخت بی نظم بی قواره.

 

ذهنِ آگاه جوانه ی کوچکیست. باید هر روز مراقبش باشم. شاید هرروز چندین بار باید مراقبش باشم. باید برایش کتاب بخوانم. داستانها برایش بگویم. از ثمره هایش برایش حرف بزنم.

به وجود این جوانه، سایه اش، تکیه گاهش به شدت احتیاج دارم.

 

*«راس هریس» در کتاب سیلی واقعیت توضیح میدهد افکار و احساس های منفی و ناخوشایند شبیه مِه غلیظی هستند که در آن گرفتار میشویم و نمیتوانیم دنیای اطرافمان را ببینیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نسرین سجادی

پارگرافهایی از یک کتاب

 

دارم کتاب سیلی واقعیت  راس هریس را میخوانم.

دکتر تاد بی کاشدان نویسنده ی کتاب کنجکاوی؟ و طراحی روانشناسی مثبت درباره ی این کتاب میگوید:

"مهم نیست چقدر تلاش کنیم، ولی بازهم درد و رنج خواه و ناخواه به زندگی ما میخزند. از این رو برای رسیدن به حس رضایت مندی، ظرفیتی برای مدیریت این درد و رنج نیاز است. بنابراین اگر به دنبال شادمانی کوتاه مدت به کمک ایده های ساده و پیش پا افتاده هستید که مربیان مهد به کودکان میگویند، به سراغ کتاب دیکری بروید. ولی اگر میخواهید سطح فکری ثابت از ذهن آگاهی،معناداری و هدف را در زندگی خوذ ایجاد کنید و توانایی مدیریت و رنج را به طور کارآمد در خود رشد دهید، این کتاب همان چیزی است که به دنبالش هستید. امید بسیاری دارم که افراد مختلفی این کتاب را یافته و به شکلی منعطف ایده های آن را به کار میگیرند."

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نسرین سجادی

هوای تازه

ساعت نه و چند دقیقه است. نیم ساعت زودتر از همیشه از محل کارم بیرون می آیم.آسمان هنوز چادر سیاهش را پهن نکرده. حال شهر خوب است انگار، حال مردم هم. شهر شلوغ است. بازارها، مغازه ها.

از تاکسی پیاده میشوم. دوست دارم قدم بزنم. از کنار ماشینی که بغل پیاده رو پارک کرده، رد میشوم، پسربچه ای سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورده و صدای ممتد «آآآآآآ» در می آورد. من هم همین کار را میکنم. با همان دهان باز شده اش، تعجب را در چشمانش میبینم. اما بعد میخندد.

حس کودکانه ی خوبیست، حال من هم خوب است انگار...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نسرین سجادی

داستان کلمات

پیدایشان نمیکنم. کیفم را زیر و رو میکنم. لای دفترها، کتابها، فولدرهای لپتاپم، نیستند. لشکری بودند برای خودشان اما الان گم و گور شده اند.

کلمات را پیدا نمیکنم، جمله ها را. مدتهاست رهایشان کرده ام. گم و گور شده اند لعنتی ها. به آنها احتیاج دارم. مسکنند برایم. 

کلافه ام. باید دوباره به اوج برگردم. فکر میکنم اصلا شاید اوجی در کار نباشد، شاید همه ی اینها توهم باشد.

در مغزم کودتا کرده اند. این همه کلمه نباید جای دوری رفته باشند.میدانم چکار کنم، باید مغزم را بکوبم به دیوار. یکی یکی آنها را بیرون بکشم و با آنها داستانها بسازم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نسرین سجادی